طنز/ من بالاخانه ام را اجاره می دهم!

*نویسنده: حمیدرضا نظری

خدا خودش آخر و عاقبت همه مستاجران را ختم به خیرکند؛ بگوييد الهي آمين!
خیلی عجیب است؛ در این روزگار غریب و کاملا تماشایی، چه چيزها که نمی بینیم و چه حرف ها که نمی شنویم! مثلا همین همسایه های خودمان را عرض می کنم که مي گويند: "آقا مراد، بالاخانه اش را اجاره داده است!" من که هرچه فکرمی کنم عقلم به جایی نمی رسد؛ آخر او خانه اش کجا بود که حالا بخواهد بالاخانه اش را اجاره بدهد؟! من سال ها است آقا مراد را می شناسم و می دانم که او هم مثل من، مستاجر و همیشه خانه بدوش است؛ او اصلا گور ندارد تا کفن داشته باشد!...

بالاخره دلم طاقت نیاورد و گفتم بهتر است که اصل ماجرا را از دهان خودش بشنوم، اما روز بد نبینید؛ وقتي او را دیدم، واقعا کیش و مات و شگفت زده و انگشت به دهان شدم؛ چرا که زمین تا آسمان فرق کرده بود و حرف های عجیب و غریبی می زد!... او با ديدن من، پایش را روی پای دیگر انداخت و دست به کمرگذاشت و درچشم هایم زل زد و گفت:" برای اجاره بالاخونه اومدي؟ "
گفتم: " بالاخونه؟! "
- بله؛ مگه نمي دوني من بالاخونه م رو اجاره می دم؟! حالا می خوای یا نمی خوای؟
- راستش بنده اومدم تا... 
- حرف زيادي نزن آقا؛ يكصد ميليون رهن و ماهی دو ميليون تومن اجاره؛ یعنی مُفتِ مُفت!
- اما...
- دیگه اما نداره؛ همین که گفتم!...گوش کن؛ عطسه زدن با صدای بلند، ممنوع؛ دستشویی برای هریک از اعضای خونواده و بخصوص بچه ها بیش از دو نوبت در روز، ممنوع؛ لیسیدن بستنی درتابستان و خوردن فرني و شلغم و شله زرد درزمستان، ممنوع... راستی، بگو ببینم چند تا بچه داری؟!
- سه تا قربان! 
- ای بابا، زیاده؛ کم عقلی کردی؛ فی الفور برو بچه دوم و سوم رو بفرست برن پی کارشون! 
- كجا برن؟!
- چه مي دونم؛ شهربازي!... خب، بچه بزرگت چند سال داره؟!
- سیزده سال!
- سیزده؟! این عدد که نحسه و شگون نداره؛ اگه از من می شنوی، برو خیلی سریع، دماغ شو بگیر تا جونش در بره و فاتحه!... خب، عیال چه؛ نکنه عیال هم داری!
- بله که دارم!
- بله و بلا؛ بله و زهر هلاهل؛ توی این اوضاع و احوال گرونی، عیال می خواهی چيکار مرد حسابی؟! برو دادگاه طلاقش بده وخیال خودت رو راحت کن؛ خلاص!
برای لحظاتی ساکت شدم و به آقا مراد و حرف هايش فكر كردم... او وقتی سکوت مرا دید، با قیافه ای مشکوک سرتا پایم را برانداز کرد که:" بگو ببینم؛ مادر زن چه؛ نکنه خدای ناکرده، مادر زن هم داری! "
- بله که دارم؛ یه مادر زن عزیز و...
- ای وای چه عذاب عظیمی؛ لابد می خوای بگی که این مادرزنت، چشم هم داره!
- بله؛ چشماش كاملا سالمه و از عقاب هم بهتر می بینه!
- می خوام صدسال سیاه نبینه؛ اون اگه بخواد روزی یه ساعت به در و دیوار خوش رنگ بالاخونه نازنينم خيره بشه كه... تو اصلا از هزينه سرسام آور رنگ و دستمزد نقاش خبر داری؟!.... صبرکن ببینم؛ پس خودت چي؛ نکنه زبونم لال، تو هم عضو همین خونواده هستی!!
- بله آقا مراد؛ ناسلامتی بنده پدر و نون آور خونه هستم! 
- هستی که هستی، حیف نون!... ای وای چه خونواده شلوغ و پرجمعیتی؛ چقدر سر و صدا می کنین شما؛ بابا دیوونه شدم از دست تون!!... هان؟! گفتی نون؟! یعنی تو، نون هم می خوری؟!
- البته که می خورم؛ منم مثل بقيه آدما شکم و روده و معده و دهان دارم و بايد بخورم تا بتونم نفس بكشم! 
- نفس كشيدن تو، یه موضوع خصوصيه و به من ربطی نداره؛ فقط یادت باشه که کمتر و یواش تر نفس بکشی که من صداشو نشنوم، برای احتیاط، بهتره که اصلا نفس نکشی!... خب از اين حرفا بگذريم... تو خيلي وقتم رو گرفتي... بالاخره این بالاخونه منو اجاره می کنی یانه؟! فورا جواب بده!
- چشم؛ جواب می دم، اما اجازه بده اول یه مشورتی با عیال...
آقامراد، به یکباره و با عصبانیت ازجا بلند شد و یک تکه آجر از زمین برداشت و آن را به سمت کله ام پرتاب کرد:" من می گم برو دادگاه طلاقش بده، اون وقت تو می گی می خوای باهاش مشورت..."
... چه باید می گفتم و چکار می توانستم بکنم غیر از فرار و سکوت؟!!... بلافاصله از درخانه بیرون زدم و وحشت زده و در سکوت، به سمت خیابان و خانه ام گریختم و...
... خدا خودش آخر و عاقبت آقا مراد را ختم به خیرکند، چون می ترسم که بالاخره کارش به تیمارستان بکشد. بیچاره از بس که به دنبال خانه اجاره ای، تمام شهر را زیرپا گذاشته و با قیمت های وحشتناک و سرسام آور و شرایط سنگین وکمرشکن صاحبخانه ها روبرو شده، پاك به سرش زده و خیال می کند که خودش هم صاحبخانه است و درحال حاضر، بالاخانه ای دارد و...
... خودمانیم؛ از شما چه پنهان بنده هم مدتی است که فکر می کنم یک بالاخانه بزرگ و زیبا دارم؛ بالاخانه ای که باید هرچه سريع تر اجاره اش بدهم و... راستی، شما چطور؛ آیا فکر نمی کنید که بالاخانه ای دارید و... 
خدا خودش آخر و عاقبت همه مستاجران را ختم به خیرکند؛ بگوييد الهي آمين!

* یک سردبیرِ ساده یک سایت!

در سالن "گفتگو" ی یک سایت وزین و در يك ميزگرد نچندان گرد، خبرنگار در مقابل مديرعامل يك شركت کمی تا قسمتی معتبر، نشسته و با احترام به او چشم دوخته است:
" لطفا از اهداف خود، دركارخونه تون بگين! " 
مدیرعامل سینه صاف می کند و در میکروفون می دمد که: "ما تصميم داريم در زمينه توليد لباس، به خوبي جوشش داشته باشيم! 
- يعني بجوشين؟! 
- نخير، منظورم اينه كه جوشش وكوشش كنيم! ما براي جلب رضايت مشتري هامون، دوش به دوش اونا حركت مي كنيم!
- آروم جوشش وكوشش و حرکت می کنین یا تُند و زود و سریع؟!
- سرعت اش اصلا مهم نیست؛ ما با توليد لباس مرغوب، به اونا رَخت عافيت مي پوشونيم! 
- مي پوشونين يا مي پوشين؟!
- اي بابا؛ اين ديگه كيه آقاي سردبير؟! 
سردبير، سرش را بلند مي كند و لبخند مي زند:" يه خبرنگار ساده س و منظوري نداره آقا! شما لطفا از اهداف خود، دركارخونه تون بگين! " 
- بله، عرض مي كردم ما تصميم داريم در زمينه توليد لباس، به خوبي جوشش داشته باشيم! 
- يعني بجوشين؟! 
- نخير جناب سردبير، منظورم اينه كه جوشش وكوشش کنيم! ما براي جلب رضايت مشتري هامون، دوش به دوش اونا حركت مي كنيم! 
- آروم جوشش وكوشش و حرکت می کنین یا تُند و زود و سریع؟!
- عرض كردم سرعت اش اصلا مهم نیست؛ ما با توليد لباس مرغوب، به اونا رَخت عافيت... ای آقا؛ اين ديگه كيه و چه منظوري داره، آقاي مديرمسوول؟! 
مدير مسوول ، بعد از يك عطسه جانانه، با دستمال كاغذي، دماغش را مي گيرد و مي خندد:
" يه سردبير ساده و بي غل وغش یه سایته و بي خيال منظورش؛ شما لطفا از اهداف خود، دركارخونه تون بگين!!...
- بله جناب مدیر مسوول عزیز، عرض مي كردم ما تصميم داريم در زمينه توليد لباس، به خوبي جوشش... 
- يعني بجوشين؟! 
- ای بابا!... صاحب امتیاز این سایت کجاست؟!...

* لطفا چند لحظه از جا برخیزید!

در سالن سخنراني شرکت، جمعيت موج مي زند. آقاي رييس و مرد كارمند، دركنار یکدیگر ایستاده و شانه به شانه هم داده اند!... رييس دهانش را به ميكروفون نزديك مي كند:
" ما به وجود كارمند نمونه اي چون شما افتخارمي كنيم و به خودمون مي باليم! "
افراد حاضردرسالن مي خواهند دست بزنند و کارمند نمونه را تشويق كنند، اما رييس با اشاره دست، آن ها را به سکوت دعوت می کند!... كارمند سرش را پايين مي اندازد و اخم مي كند و ريیس سرش را بالا مي گيرد و لبخند مي زند: " شما به این شركت بزرگ اعتبار خاصی بخشیدید و ما از این بابت، خود را مدیون خدمات و زحمات دلسوزانه تان می دانیم! " 
جمعيت باز هم قصد تشويق دارد، اما رييس مجددا مانع مي شـود و دهانش را بيشتر بـه میكروفون مي چسباند:" ما مي دانيم كه نياز اوليه شما همکار محترم چیست و كاملا واقفيم كه چه مي خواهيد؛ ما مي دانيم كه شما مسكن و اتومبيل و حقوق كافي نداريد و از نظرمالي، بسيار دچارمشكل هستيد..."
کارمند، از درون احساس شادی می کند و اما با سکوت و آرامش خود، نشان می دهدکه موضوع مالی برایش چندان اهمیتی ندارد... رییس، بعد از نگاهی عمیق به حضار، با ابهتی خاص، به سخنانش ادامه می دهد:" ما طي جلسه اي كه با هيات مديره محترم شركت داشتيم، به اين نتيجه رسيديم كه نياز اوليه شما كارمند نمونه را مرتفع سازيم تا با آرامش و آسایش هرچه بيشتر، به كار و فعاليت صادقانه بپردازيد!..."
رییس از میکروفون فاصله می گیرد و بعد، با سرعت و به یکباره خودش را به جلوی سن می رساند و با شور و شوق فراوان، فریاد می زند:" و اینک در این روز به یاد ماندنی، از شما همكاران و حضار محترم دعوت می کنم كه همگی برای چند لحظه ازجا برخيزید و اين كارمند عزيز و نمونه را به مدت سي ثانيه- فقط سی ثانیه- تشويق نمايید!! "
به یکباره همگي از جا بلند می شوند و به طور ممتد و با صدای بلند، دست مي زنند و همکارشان را تشویق می کنند!... 
كارمند، با دیدن دست های گرم همکارانش، اول مي خندد و ذوق می کند، اما به مرور زمان به خود مي آيد و به آرامي بُغض مي كند و سپس صدای گريه بلند و جگرخراشش درسالن بزرگ شرکت، طنین انداز می شود!...

*فوراً مرا استخدام کنید!

چند روز قبل، با چنان صحنه عجيب و غريبي روبرو شدم كه نزديك بود از تعجب و ترس، شاخ دربياورم و چشم هایم از حدقه بیرون بزند!
حكايت از اين قرار است كه شركت مترو، طي يك آگهي در روزنامه ها اعلام كرد که براي بخش هایی از خط جدید خود، به چند مهندس با تجربه در امور نقلیه ریلی و در رشته های مختلف فنی نیازمند است و...
يك روز در وقت اداري در محل کارم مشغول فعالیت بودم كه آبدارچي پیرمان ( آقا نعمت ) با يك استكان چاي بي رنگ و بي خاصيت وارد اتاق شد و پس از خسته نباشيد و گذاشتن چای روی میز، خواست به سمت بیرون برود که ناگهان مردي هيكل دار و چهارشانه با سبيلي از بناگوش دررفته، در را بازكرد و درست مثل پهلوانان معركه گیر، ‏‏زانو زد و دست هایش را به هم کوبید و با صدايي بلند و رسا فریاد زد که:
" به نام خداوند خورشيد و ماه- كه دل را به نامش خرد داد راه... 
به رستم چنین گفت کای ژنده پیل- ببینی کنون موج دریای نیل
بخواهم کنون کین کاموس خوار- اگر باشدم زین سپس کارزار
چوگفتار ساوه به رستم رسيد- بِزد دست و گُرز گران بركشيد
بِزد بر سرش گُرز را پيلتن، كه جانش برون شد بزاري زتن"
بيچاره آقا نعمت نزديك بود از ترس قالب تهي كند! راستش بنده هم دست كمي از او نداشتم. از دیدن پهلوان، شگفت زده شده و مانده بودم که چکار باید بکنم... پس ازچند لحظه، درحالي كه به سختي آب دهانم را فرو مي دادم، خطاب به آقا نعمت مادر مُرده كـه سینی چـاي دردستش مي لرزید، گفتم:" اين ديگه كيه؟! "
آقا نعمت با ترس و لرز جواب داد: "به گمونم موشك دوازده متريه كه از راه دور شليك شده!" 
پهلوان خنديد وگفت: " همه کاره و اوسای اینجا، تویی؟! "
جواب دادم:" ب... بله!... من مسوول اینجام!... ش... شما؟! "
پهلوان دستي به سبيل پُرپُشت خود کشيد و بلافاصله آقا نعمت فلک زده را بر زمین زد و پايش را روي سينه استخوانی اش گذاشت و همچون یک گلادیاتور شجاع، نعره زد:
"من آنم كه كشتم دو تا ديو را- نبردم به همراه خود گيو را
منم رستم به نخجيرچون نره شير- كمندي به دست، اژدهايي به زير!"
گفتم حالا است كه مُشت سنگین و آهنین اش را بالای سر ببرد و محکم بر فرق سرپیرمرد بیچاره فرود آورد و فاتحه!... با عجله جلو رفتم و بر سرش فرياد كشيدم:" چه كار مي كني مردحسابي؟! ولش کن ببینم! "
پهلوان سریع از جا بلند شد و چشم هايش را به چشم هايم دوخت و با عصبانيت گفت:" بله؟!! " 
"بله" را طوري گفت كه كم مانده بود زهره ترك شوم!.. ای وای! حالا با این آدم برافروخته و عصبی چه کنم و چگونه از دستش رها شوم؟!... ترسیدم که نکند این بار پای سنگینش را بر سينه اژدهای دوم، يعني بنده بگذارد و با پُتك آهنين مغزم را متلاشي كند و مادرم را به روز سیاه بنشاند!...
درحالي كه به سختي لبخند مي زدم، به نرمي گفتم: " تورو به جون عزيزت بس كن پهلوون! تو كه این چهار مثقال گوشت تنم رو آب كردي!”
پهلوان دستی به گردن قطور خود کشید و خنديد:" ترسیدی فسقلی؟! "
- ترس چیه بابا؛ دل و جگر و شیردونم ریخت تو دهنم! 
- خودم فدای اون دل و جیگر و قلوه و مغز و سیرابی و شیردونت، داش!... نترس؛ فقط خواستم یه چشمه کوچیک از جُربُزه چاکرتو ببینی؛ همین!
- اینارو ول کن پهلوون؛ خب حالا بفرما براي چي تشریف آوردی اینجا، بامعرفت؟! 
- آخر معرفتي اوسا! راستش اومدم اینجا استخدام شم‏؛ یعنی باس فوراً استخدام شم!
- حالا چرا فوراً؟!
- چون من حیفَم جون تو؛ دیگه عُمراً بتونین یَلی مثل منو پیدا کنین! از همسایه هاتون شنفتم که مترو، آدم باجُربُزه استخدام مي كنه؛ گفتم بیام حضورتون بلکه...
خنده ام گرفت،گفتم:" درست شنيدي آقاي محترم‏؛ شرکت مترو تهران، قراره براي خط جدیدش، چند مهندس متخصص استخدام كنه و..."
پهلوان دستش را روي ميزگذاشت و درچشم هايم زُل زد:" من خط مَت حاليم نيس جوجه؛ اگه دوست نداري صورت نازنينت خط مَتي بشه، باس يه كاري واس ما جوركني!... مُلتفتی؟!" 
- آخه...
فریاد زد:" گفتم که باس فالفور استخدام شم؛ حاليته كه؟! "
از شما چه پنهان خيلي ترسيدم و فورا حالی ام شد که حالیمه!!... دیدم اگر زود جواب رد به او بدهم، ممکن است عصبانی شود و کار دستم بدهد! در حالی که به گرمی دستم را روی شانه پهن و قوی اش می گذاشتم، لبخند زنان گفتم:"حالا بشين روي صندلي تا ببينم حرف حسابت چيه عزیزجون! "
و ازآقا نعمت خواستم براي پهلوان يك چاي بياورد. پیرمرد با خوشحالي هرچه تمام تر به طرف آبدارخانه رفت تا از تیررس نگاه و خشم پهلوان دور بماند! مي دانستم او از عمل و تهديد پهلوان، به حدی ترسيده است كه حالا حالاها سر و كله اش در اتاق من پيدا نمي شود!...
پس ازخروج آقا نعمت، به پهلوان گفتم:" ببين برادر من! شركت مترو با جاهاي ديگه فرق داره و هركسي نمي تونه اينجا استخدام بشه؛ بیشتركاركنان مترو، با قطارهاي برقي و مركزفرمان و سيگنالينگ و جي آي اس و پي سي سي، سر و كار دارن و..."
- منظورت همون پپسي خودمونه ديگه!
- نه آقاي عزيز! پپسی چیه؟! اين يه كلمه تخصصيه و ربطي به پپسي خودمون نداره!
خنديد و گفت: " ما كه از اين يكي هيچي حاليمون نشد!... خب بگذريم... اگه مي شه يه کاری به من بده كه از پسش بربيام! می فهمی که؟! " 
- مثلا چه کاری؟!
- چه مي دونم؛ پهلوون بازي‏‏، ‏معركه گيري‏، پاره كردن زنجير،‏ بلندكردن وزنه سي و سه مني و دَمبل و میل و کباده و...
- متاسفم پهلوون؛ در مترو از اين شغل ها پيدا نمي شه!
- شغل بزن بزن چي؟!
- يعني چي؟!
- يعني كسي رو نمي خواين كه آدم هاي خلافكار و نالوطی رو کُتك بزنه و بدن شون رو مُشتمال بده؟!
- نه پهلوون؛ متاسفم!... باور کن خیلی دلم می خواد کاری برات انجام بدم، اما چه کنم که...
به پهلوان و چشم های بُغض کرده اش نگاه کردم که مي خواست سرش را پایین بيندازد تا نگاهم به نگاه و چهره غمبار و شکسته اش نيفتد:" کُتك خور چي؛ كسي كه كتك بخوره و لام تا کام، جيكش درنياد!
- گفتم كه نه پهلوون؛ اينايي كه گفتي هيچ كدوم به كار ما نمياد... به نظرمن، شما بهتره درجايي ديگه دنبال كار بگردي و وقتت رو اینجا تلف نکنی!...خلاصه ببخش که کاری از دست من بر نمی آد!... شرمنده ام به خدا!..."
پهلوان، غمگين و شكست خورده، آه بلندي كشيد و در حالی که به آرامی و به مرور زمان، خَم و مُچاله می شد، با خود زمزمه کرد که:" آخ! عجب خيالاتي! حالا چيكار مي كني پهلوون فلک زده و بخت برگشته؟! توي اين دوره و زمونه كه ديگه پهلوون و پهلوون بازي نمي شه كار! حالا با اين كسادي بازار و بگیر بگیر مامورای شهرداری، چه جوري مي خواي خرج زن و بچه هاي گشنه تو بدي مرد؟!... چه جوابي براي صاحبخونه غُرغُرو و بی انصافت داري؟!... چه جوری می خوای تو این شهر درندشت، یه لقمه نون بخور و نمیر در بیاری و منت هر کس و ناکسی رو نکشی؟! چه جوری مي خواي... "
نمي توانستم باوركنم كه اين مرد، همان كسي است كه چند لحظه قبل با ورودش به اتاق، لرزه بر اندام من و آقا نعمت انداخت؛ این مرد با این هیکل و اندام تنومند، چه زود شکست و از پا درآمد و از نفس افتاد!... پهلوان بدون توجه به حضور من، روی صندلی ولو شده بود و در عالم ديگري به سرمي برد. او عرق پیشانی اش را پاک کرد و پس از چند لحظه سکوت بغض آلود، لبخند تلخي زد و گفت:" چی فکر می کردیم و چی شد؟!... یا مولا، خودت مددی!"
و با کمری تا شده و اندامی خُردشده، به سختی از جا بلند شد و گیج و سرگردان، بدون خداحافظی به سمت در خروجی حرکت کرد... دلم به حالش سوخت و غصه اش را خوردم. کمی فکر کردم تا شاید بتوانم در قسمتی از شرکت، کاری مناسب شرایط اش پیدا کنم که ناگهان به یاد حرف های یکی از همکارانم افتادم و بلافاصله گفتم:" صبركن پهلوون!... راستش قسمت تداركات شركت مترو، به یه كمك انباردار سالم و معتبر، نيازداره كه فكر مي كنم تو برای این کار مناسب باشی! "
پهلوان، در آستانه در اتاق، رو برگرداند و ناباورانه به من خیره شد: " جون من راست مي گي؟! "
- آره، اگه بتوني در مصاحبه قبول بشي، ديگه بقيه كارها حله!
او پس ازشنيدن اين حرف، ازفرط خوشحالي فريادزد:" من خودم نوكرتم لوطی؛ قربون مرامت!"
و با سبيلي ازبناگوش دررفته، ‏‏باز هم زانو زد و دست هایش را به هم کوبید و با صدايي بلند و رسا و با تمام وجود نعره كشيد:" نداري يكي لِنگه درجهان- تويي پهلوان تر ز هر پهلوان!"
و به قصد بوسيدن و تشكر، چنان فشاري به دنده هايم وارد آورد كه هنوز هم از ناحيه قفسه سینه به شدت احساس درد مي كنم و دچار تنگي نفس مي شوم!... به سختي خودم را از دست بازوهای قدرتمندش نجات دادم وگفتم:" زياد اميدوار نباش پهلوون؛ من فقط تورو به همکارم مهندس خندان معرفي مي كنم؛ اگه ايشون صلاح بدونه حتما استخدامت مي كنه!... حالا بهتره زودتر بري قسمت تداركات و خودت رو معرفي كني! "
- اي به روي چشم!... گفتی کارش چیه؟!
- کمک انباردار!
- آخ جون، ديگه بهتر از اين نمي شه؛ كمك انباردار، دست كمي از كمك شوفر تريلي نداره؛ واقعا كه خيلي بهم مي آد... خب مخلصم!... فعلا عزت زياد، اوسا!
****
... از فرداي همان روز، پهلوان به دستور مهندس خندان، در قسمت مربوطه به شكل آزمايشي مشغول به كار شد، اما چشم تان روز بد نبيند!
چند روزبعد، به محض ورود به اداره، مهندس همیشه خندان ما، دستپاچه و لرزان وگريان، خودش را به من رساند:" به دادم برس كه بيچاره شدم همكار عزيز! "
- چرا؟! مگه چي شده؟!
- ديگه چي مي خواستي بشه؟! اين پهلوون شما، دو باره فیلش یاد هندوستون کرده و داره منو به روز سیاه می نشونه!
- یعنی چی؟!
- یعنی ازصبح تا حالا، از ترس ماموراي مبارزه با سد معبرشهرداري، بساط پهلوون بازي و سنگ و وزنه و ميل و كباده شو، توی ايستگاه مترو پهن كرده و داره زور می زنه و زنجير پاره مي كنه!
- جدي مي گي؟!
- آره آقا، مگه تو صداي ضرب زورخونه شو نمي شنوي؛ هرلحظه ممكنه قطارهامون از وحشت سر و صدا و نعره هاي پهلوون، از ريل خارج و بنده از كار، بيكاربشم!!... آقا، بُدو بیا که روزگارم داره سیاه می شه و بدبخت و کله پا و نابود می شم!... آقا، جون مادرت بيا به دادم برس و نجاتم بده!!...

تبلیغات

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق info@morix.ir تخلف اطلاع دهید.

جستجو های اخبار روز

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار