‫به خواستگار مادرم، بله گفتم ولی خودم...

رکنا: هرچه دارم از او دارم. درست در روزهایی خدا این مرد بزرگ را سر راه زندگی‌ام قرار داد که لبه پرتگاه ایستاده بودم.

به زندگی و آینده امیدی نداشتم و دوستان ناباب مرا به لجنزار اعتیاد می‌کشاندند. آن‌موقع حال مادرم از من بدتر بود. هردویمان بی‌پناه و سرگردان مانده بودیم. پدر معتادم ما را رها کرد و رفت. به خانه پدربزرگم رفتیم. او با مادرم مثل بچه‌ها برخورد می‌کرد و درواقع از حقوق اجتماعی‌اش محروم شده بود. من هم از اینکه اسم بچه‌طلاق رویم گذاشته بودند، عذاب می‌کشیدم. سه سال از بدترین روزها و شب‌های عمرمان گذشت. سخت‌گیری‌های پدر‌بزرگ درمورد مادرم بیشتر شده بود تا اینکه برایش خواستگاری آمد. او دودل بود و نمی‌خواست ازدواج کند. من هم نگران بودم‌، هم برای خودم و هم برای مادرم؛ اما در جلسه خواستگاری نظر مادرم عوض شد. او ازدواج کرد و ما به خانه ناپدری‌ام رفتیم. ناپدری‌ام همسرش را در حادثه‌ای ازدست داده بود و یک فرزند هم داشت.
متاسفانه تحت‌تاثیر حرف‌های عمو و عمه‌هایم با ناپدری‌ام رابطه خوبی نداشتم. خیلی اذیتش می‌کردم‌؛ حتی مدتی به خانه پدربزرگم رفتم. درگیر رفیق‌بازی شده بودم. ناپدری مرا به خانه برگرداند. او با محبت‌هایش برایم پدری کرد‌، با حمایت‌هایش زن گرفتم و برایم کاروکاسبی راه انداخت. به من یاد داد دنبال مال حلال بروم و خوب زندگی کنم. به‌خاطر یک چک از او شکایت کرده‌اند. آمده‌ام بگویم قلبم را می‌دهم و نمی‌گذارم اخم به ابروی این پدر نازنین بیاید. او فرشته نجاتم است.برای ورود به کانال تلگرام ما کلیک کنید.

تبلیغات

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق info@morix.ir تخلف اطلاع دهید.

جستجو های اخبار روز

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار