پاراگراف کتاب (74)

 هرروز صبح در هر ایستگاه بزرگ راه آهن هزاران نفر داخل شهر می شوند تا به سرکارهای خود بروند و یا در همین حال هزاران نفر دیگر از شهر خارج می شوند تا به سر کارشان برسند.
راستی چرا این دو گروه از مردم محل های کارشان را با یکدیگر عوض نمی کنند؟

صف های طویل اتومبیل ها و راه بندان های ناشی از آن در ساعت های پر رفت و آمد از روز خود معضلی بزرگ است. اگر این دو دسته از مردم محل کار یا سکونتشان را با یکدیگر عوض کنند می توان از تمام مسائلی چون آلودگی هوا، درگیری روانی و فعالیت های پلیس های راهنمایی بر سرچهارراه ها اجتناب کرد؛ آنگاه خیابان ها آن قدر خلوت و ساکت خواهند شد که می توان بر سر تقاطع ها نشست. منچ بازی کرد...!

عقاید یک دلقک | هاینریش بل

پاراگراف کتاب (74)
بله ممکن است دیگران رفتار ما را نفهمند، اما چه باید کرد!؟

اگر دیگران انتظار داشته باشند که فقط کارهایی انجام دهیم که انها بفهمند و تصمیم هایی بگیریم که آنها دلیلش را درک کنند عملا انتظار دارند زندگی سطح درک آنها و نگاه آنها به زندگی  باشیم.
بگذار بگویند غیرمنطقی هستیم یا ضد اجتماعی هستیم، اما به این می ارزد که خودمان باشیم.

تازمانی که رفتار ما و تصمیم های ما به کسی آسیبی نمیزند. ما توضیحی به کسی بدهکار نیستیم؛ چقدر زندگی ها که با این توضیح خواستن ها و تلاشهای بیهوده برای قانع کردن دیگران بر باد رفته اند.

هنر عشق ورزیدن | اریک فروم

پاراگراف کتاب (74)
دیدن در جوانی فرق دارد تا در سن زیادتر. دیدن در حال ایمان فرق دارد با عدم ایمان. دیدن برای اینکه حتما در آن بمانی با دیدن برای این که از آن بگذری. دیدن در حال غرور، دیدن به حال انصاف، دیدن در حال وقعه، دیدن در حال سیر، در حال سلامتی و غیر سلامتی، از روی علاقه و غیر آن.

دنباله حرف را دراز نمی کنم. تو باید عصاره بینایی باشی. بینایی ای فوق دانش، بینایی ای فوق بینایی ها. اگر چنین بتوانی بود مانند جوانانی نخواهی بود که تاب دانستن ندارند و چون چیزی را دانستند جار می زنند. شبیه بوته های خشک آتش گرفته اند. یا مثل ظرف که گنجایش نداشته، ترکیده اند. آنها اصلاح شدنی نیستند و دانش برای آنها به منزله ی تیغ در کف رنگی مست که می گویند، زیرا با این دانش بینایی ای جفت نیست.

تو باید بتوانی بدانی چنان بینایی ای هست و به زور خلوت، بتوانی روزی دارای آن بینایی باشی.

حرفهای همسایه | نیما یوشیج

پاراگراف کتاب (74)
 وقتی بیایید اینجا، به شما می گویند که ما هندی ها همه چیز را، از اینترنت گرفته تا تخم مرغ آب پز و سفینه ی فضایی اختراع کرده ایم و بعد انگلیسی ها همه ی آنها را از ما دزدیده اند. مزخرف می گویند. مهم ترین چیزی که طیِ ده هزار سال تاریخ، از این مملکت بیرون آمده، قفسِ مرغ و خروس است.

بروید به دهلیِ کهنه، پشتِ مسجدِ جامع رو ببینید که آنجا مرغ و خروس ها را توی بازار چطور نگه می دارند. صدها مرغِ پریده رنگ و خروسِ رنگ و وارنگ را، تنگِ هم توی قفس های تورِ سیمی چپانده اند و توی هم می لولند، همدیگر را نوک می زنند و هل میدهند تا بلکه جایی برای نفس کشیدن باز شود.

تمامِ قفس بوی گند وحشتناکی می دهد. روی میزِ چوبیِ بالای این قفس، قصابِ جوانی با نیشِ باز می نشیند و گوشت و دل وجگرِ مرغی را که تازه تکه تکه شده و هنوز آغشته به خونِ تیره رنگ است با افتخار نشان می دهد.

خروس های توی قفس، بوی خون را از بالای سرشان احساس می کنند. دل و جگرِ برادرهایشان را می بینند که دور و برشان ریخته. می دانند که بعد، نوبتِ خودشان است ولی شورش نمی کنند. سعی نمی کنند از قفس بیرون بیایند.

توی این مملکت دقیقا همین بلا را سرِ آدم می آورند.

ببر سفید | آراویند آدیگا

پاراگراف کتاب (74)
 همین قدر که ما دریافتیم خودپسندی و غرور اشتباهی بیش نیست و ضمیرمان به درک این اصل عمیق نایل آمد که خلایق، همه در یک ردیفند، آن گاه قادر خواهیم بود که بدبختی دیگران را بدبختی خود بدانیم و به همان درجه برای دیگران منفور بداریم که برای خود از آنها بیزاریم.

از راه رحم و مروت، خود را در غم دیگران شریک دانسته و در تحبیب سایرین، از نفس خود مایه گذاریم تا سهل تر، به ترک لهیب میل، در نهاد خود به خاطر نفس خود، توفیق یلبیم. بدین قرار، جنبه ی عقلانی معاصر، کمی دیر به از خودگذشتگی که شعار عاقلان هندی و کمال مطلوبشان در کف نفس و حقارت است متوجه شده اند.

اخلاق | ارسطو

پاراگراف کتاب (74)
 آنچه را امروز طبیعت زنانه می نامند، چیزی یکسره تصنعی است، زیرا محصول سرکوب در برخی جهات و تشویق و ترغیب در جهاتی دیگر است. زنان به خاطر حرکت در مسیر خواست مردان، چنان از خلاقیت و اندیشه به دور مانده اند، و چنان عواطف و احساساتشان رشد یافته است که دیگر نمی توانیم بگوییم طبیعت واقعی آنان چگونه است.

چنانکه " اگر نیمی از یک گیاه را در گلخانه و نیمه ی دیگرش را در برف " قرار دهیم نمی توانیم طبیعت واقعی آن گیاه را تشخیص دهیم. اگر زنان از همان آزادیها و آموزشهایی که در دسترس مردان است برخوردار شوند آن گاه تقریبا همه ی تفاوت های ظاهری میان زن و مرد از میان خواهد رفت؛ و این وضعیت به نفع مردان نیز خواهد بود. زیرا قدرت بیش از حد انسان را متکبر و خودپسند می سازد..

انقیاد زنان | جان استوارت میل

پاراگراف کتاب (74)
 هنوز صبحانه تمام نشده طوفانی که در راه بود سر رسید. آنتوان در حالی که به پنجره رو به پارک تکیه داده بود گفت:
امروز یک روز قشنگ بارانی است. درست وقتی که هلن حس می کرد پشت میله های باران زندانی است و مجبور است ساعات کسالت آوری را بگذراند، آنتوان با چنان ولعی روز را آغاز می کرد که انگار با اسمانی آبی و درخشان طرف است.

امروز یک روز قشنگ بارانی است. هلن از او پرسید چطور یک روز بارانی می تواند زیبا باشد. آنتوان هم برایش تعریف کرد: از رنگ های گوناگونی که آسمان، درختان و سقف خانه ها به خود می گیرد و آن ها عنقریب وقت گردش خواهند دید، از نیروی وحشی اقیانوس، از چتری که آن ها را هنگام قدم زدن به هم نزدیک تر می کند، از شادی پناه بردن به اتاق برای صرف یک چای داغ ..

هلن گوش می داد. سعادتی که آنتوان حس می کرد از نظر هلن فردی و انتزاعی می نمود حسش نمی کرد. با این حال خوشبختی انتزاعی بهتر از نبودن خوشبختی است.

یک روز قشنگ بارانی | اریک امانوئل اشمیت

پاراگراف کتاب (74)
 برای من، وحشتناک ترین مانع در یادگیریِ فرانسه این است که هر اسمی، جنسیت دارد و این جنسیت بر روی ضمیر و صفت اثر می گذارد. مرغ، زن است و تخم می گذارد ولی مذکر است. اما خودِ کلمه ی مردانگی، مونث است. چون دستور زبان فرانسه، این طور دستور فرموده. هرمافرودیت مذکر است و بی حاصلی مونث.

 ماه ها تلاش کردم تا رمزِ پنهانش را کشف کنم ولی بالاخره فهمیدم که عقل و منطق، نمی توانند هیچ کمکی به من بکنند. هیستری، روان پریشی، شکنجه، افسردگی؛ به من گفته شد هر چیزِ ناخوشایندی، احتمالا مونث است. کمی امیدوار شدم ولی این نظریه هم با کلماتِ مذکری مثلِ جنایت و دندان درد به باد فنا رفت. من مشکلی با یادگیریِ خودِ کلمات ندارم ولی جنسیت ها به اشتباهم می اندازند و در ذهنم نمی مانند.

چه حقه ای سوار کنم که یادم بماند ساندویچ مذکر است؟

بالاخره یه روزی قشنگ حرف میزنم | دیوید سداریس

پاراگراف کتاب (74)
 اگر چیزهای گرانقیمت نمی توانند چندان ما را شاد کنند پس چرا به این شدت مجذوب آنها هستیم؟

زیرا اشیای گرانقیمت ممکن است راه های معقولی برای برآوردن نیازهایی به نظر برسند که ما آنها را درک نمی کنیم. اشیا در بُعد مادی ادای چیزی را درمی آورند که می خواهیم در بُعد روانشناختی بدست آوریم.

باید در افکار خود تجدید نظر کنیم ولی فریفته ی قفسه های جدیدی می شویم. سردرگمی و آشفتگی ما تنها تقصیر خودمان نیست. درک نادرست ما از نیازهایمان را. به قول اپیکور باورهای باطل اطرافیانمان بدتر می کند، باورهایی که سلسله مراتب طبیعی نیازهای ما را منعکس نمی کنند و بر تجمل و ثروت و تنها به ندرت بر دوستی، آزادی و تفکر تاکید می کنند.

رواج یافتن باورهای باطل برحسب تصادف نیست. این به سود شرکت های تجاری است که سلسله مراتب نیازهای ما را تحریف کنند تا دیدگاهی مادی نسبت به خوبی را ترویج کنند و خوبی غیرقابل فروش را کم اهمیت جلوه دهند و ما از طریق همنشینی موذیانه ی چیزهای زائد با دیگر نیازهای فراموش شده ی خود فریفته و گمراه می شویم.

تسلی بخشی های فلسفه | آلن دو باتن

پاراگراف کتاب (74)
 زمستان بود. جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم. سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم . فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم: "می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم " و خدای من، مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هرتکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت : "متشکرم، متشکرم" مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سروکله دو نفر پیدا شد، یکیشان به آن یکی گفت : "خدای بزرگ" طرف مقابل پرسید: "چه شده؟" اولی گفت: "آن یارو را دیدی که ذرت میخورد؟ وحشتناک بود! " بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرت ها لذت نبردم. به خودم گفتم: " منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم. "

گاهی به همین راحتی با یه کلمه، یه جمله، یه حالت چهره میتونیم مردم رو از بهشت خودشون بکشونیم بیرون و این واقعا بی رحمانه ترین کاره. سرمونو می کنیم تو زندگی یکی که اصلا به ما مربوط نیست، کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و... دهنمونو باز میکنیم و از بهشت شخصیش می رونیمش!

شاعری با یک پرنده آبی | چارلز بوکوفسکی

پاراگراف کتاب (74)
 اینجا، بعضی ها زندگی نمی کنند، مسابقه ی دو گذاشته اند.

می خواهند به هدفی که در افق دوردست است برسند؛  و درحالی که نفسشان به شماره افتاده، می دوند و زیبایی های اطراف خود را نمی بینند.

آن وقت روزی می رسد که پیر و فرسوده هستند و دیگر رسیدن و نرسیدن به هدف، برایشان بی تفاوت است ..!

بابا لنگ دراز | جین وبستر

پاراگراف کتاب (74)
 بیش از 30 سال بود که گدایی درکنار جاده ای می نشست و گدایی می کرد . یک روز غریبه ای از کنار او رد شد. گدا در حالیکه از روی عادت کلاهش را بالا گرفته بود به غریبه گفت: "کمی پول به من میدهی؟" غریبه پاسخ داد: "چیزی ندارم که به تو بدهم." سپس از او پرسید: " روی چه چیزی نشسته ای؟"

گدا پاسخ داد: هیچ چیز فقط یک جعبه ی قدیمی است، تا جایی که به یاد می آورم روی این جعبه مینشستم. غریبه پرسید: تا به حال داخل آن را نگاه کردی؟ گدا گفت: نه. اما چه فایده ای دارد، داخل جعبه که چیزی نیست.

غریبه اصرار کرد که گدا داخل جعبه را نگاه کن. گدا کمی تلاش کرد تا درب جعبه را باز کند و در کمال شگفتی و ناباوری دید داخل جعبه پر از سکه های طلا بوده است. من همان غریبه ای هستم که چیزی ندارم به شما بدهم، اما به شما میگویم نگاهی به درون بیندازید. مسلما اینجا جعبه ای وجود ندارد بلکه باید به جایی بسیار نزدیکتر و ژرفتر نگاه کنید: درون خودتان..

قدرت حال | اکهارت تله

پاراگراف کتاب (74)
گاه آدم، خود آدم، عشق است. بودنش عشق است. رفتن و نگاه کردنش عشق است. دست و قلبش عشق است. در تو عشق می جوشد، بی آنکه ردش را بشناسی. بی آنکه بدانی از کجا در تو پیدا شده، روییده. شاید نخواهی هم.
 
شاید هم بخواهی و ندانی و نتوانی که بدانی. عشق، گاهی همان یاد کمرنگ سلوچ است و دست های به گل آلوده ی تو که دیواری را سفید می کنن. عشق، خود مرگان است؛ پیدا و ناپیداست، عشق. گاه تو را به شوق می جنباند و گاه به درد در چاهیت فرو می کشد.

جای خالی سلوچ | محمود دولت آبادی

پاراگراف کتاب (74)
 برای اینکه بگی "باشه"، باید عرق بریزی، باید آستینات رو بالا بزنی، دو دستی زندگی رو بچسبی و نهایت تلاشت رو بکنی. گفتن "نه" آسونه، حتی اگه برای مردن باش. کاری نمی خواد بکنی که، فقط یه جا منتظر می شینی و تکون نمی خوری. انتظار برای  زنده موندن، یا حتی برای اینکه بیان تو رو بکشن، خیلی پستی می خواد. آدما این رو از خودشون درآوردن. تو میتونی تو ذهنت دنیایی رو مجسم کنی که توش  درختا به شیره شون نه بگن یا حیوونا به غریزه شکار و شهوت نه بگن؟

 دست کم حیوونا ساده و سرسخت و خوبن. وقتی هم توی مسیری دارن میرن جلو با شجاعت پشت سر هم راه می افتن. اگر هم چندتایی شون از پا در بیان، بقیه  راه خودشونو ادامه میدن، هرچقدر هم ازونا بمیرن باز از هرنوع یکی هست که تولید مثل کنه و همون راه رو با همون شجاعت ادامه بده، درست مثل قبلی ها.

آنتیگون | ژان آنوی

پاراگراف کتاب (74)

بوداییان بیهودگی هرگونه دلبستگی را می آموزانند و دلبستگی ها را ریشه ی همه ی رنج ها می دانند. مادامیکه دلبسته بمانیم نومیدانه خواهیم زیست.

از سه حالت دلبستگی سخن می گویند: "دلبسته، دل نابسته، عاری از دلبستگی"

حکایت زیبایی را تعریف می کنند که نشان دهنده ی این معناست. باید خود را در گوشه ای بسیار دورافتاده و تنها مجسم کنید که باید از مسافتی بسیار دور آب آورد..

پس از کار سخت روزانه در آفتاب سوزان به سراغ ظرف آب می رویم.. می خواهیم بنوشیمش میبینیم مورچه ای در ملاقه و جام ما افتاده است. خشمگین می شویم که چگونه این مورچه جرات کرده که این حق را به خودش بدهد تا در جزیره ی ما زیر درختهای ما به درون ظرف ما و توی ملاقه ی ما بیاید؟ پس بی درنگ مورچه را زیر انگشت خود له می کنیم. (دلبسته)

یا لحظه ای مکث می کنیم و می بینیم که حتی برای مورچه ها هم روز داغی ست و مورچه به حکم غریزه به تنها جای خنک و مرطوب و راحتی که توانسته بیاید پناه آورده. می بینیم که مورچه واقعا به آب و درختها و ملاقه و آب ما که صدمه ای نزده است. با این نگرش ژرف اخلاقی از گوشه ی ملاقه آب می نوشیم و آن را در جای خنک خود قرار می دهیم و با دقت رویش را می پوشانیم. (دل نابسته)

یا اینکه وقتی مورچه را درظرف می بینیم اصلا به این فکر نمی افتیم که چه چیز متعلق به ما، چه چیز متعلق به مورچه، چه چیز اخلاقی و چه چیزی غیراخلاقی است. واکنش ما فراتر از اخلاقیات است. طبیعتا یک تکه قند هم به مورچه می دهیم. (عاری از دلبستگی)

آدمیت | لئو فلیچه بوسکالیا

پاراگراف کتاب (74)

تبلیغات

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق info@morix.ir تخلف اطلاع دهید.

جستجو های اخبار روز

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار