‫ازدواج پس از باردار شدن از پسری که 4 سال از زن مطلقه کوچکتر بود / دخالت های خانواده پسر زندگی را جهنمی کرد

رکنا: گریه امان زن جوان را بریده بود، می‌گفت خودم هم نمی‌دانم این چه سرنوشتی است که من دارم، دو بار ازدواج کرده‌ام و بچه‌ام سه ساله است اما هنوز هم نمی‌دانم چطور باید زندگی‌ام را حفظ کنم، فکرش را بکنید من امروز کنار مردی زندگی می‌کنم که یک بار دست به خودکشی زده و حالا شرایط روحی مناسبی ندارد، شما بگویید من چکار باید بکنم؟

 سمانه زن جوانی است که از خانه فراری شده، او از شهرستان به مشهد می‌آید اما هنوز دقایقی از حضورش در این شهر بزرگ نگذشته که با احساس دلتنگی عجیبی از کرده خود پشیمان می‌شود؛ این در حالی است که دو جوان موتور‌سوارمزاحمش شده بودند.

سمانه با دیدن خودروی گشتی کلانتری تقاضای کمک کرد. با انتقال زن جوان به کلانتری، او به خانواده‌اش زنگ زد و در‌حالی‌که گریه می‌کرد از پدرش خواست تا دنبالش بیایند.

زن ٣٢‌ساله وقتی خودش را مقابل مشاوران کلانتری دید و متوجه شد کسی پیدا شده تا به درددل‌هایش گوش بدهد، در بیان مشکلات زندگی‌اش گفت: تازه دیپلم گرفته بودم که برایم خواستگار آمد. پدرم راضی نبود ولی مادرم فقط به خاطر اینکه مبادا زن پسر‌عمویم شوم، هر دو پایش را در یک کفش کرد و با لج‌بازی‌هایش حرفش را به کرسی نشاند. من آن موقع تجربه چندانی نداشتم و ذوق و شوق پوشیدن لباس عروس برایم کافی بود تا با خوشحالی خودم را به سرنوشت بسپارم.

سمانه آهی کشید و افزود: سه سال از زندگی مشترک من و علی گذشت، او هم به اصرار خانواده‌اش با من ازدواج کرده بود و ما هم هیچ علاقه‌ای به همدیگر نداشتیم. البته خیلی سعی کردم زندگی‌ام را نگه دارم اما علی تلاشی نکرد. دلش جای دیگری گیر بود و از این بابت رنج می‌کشیدم. بالاخره مادر و خواهرش نیز وارد معرکه زندگی‌مان شدند و با دخالت‌هایشان شرایط را طوری جفت و جور کردند که پسرشان به خواسته دلش برسد.

وی ادامه داد: ما به طور توافقی از هم جدا شدیم و طلاق گرفتیم. من تصمیم گرفتم روی پای خودم بایستم، با اینکه نمی‌خواستم کم بیاورم اما نگرانی‌های خانواده و دلسوزی‌های بی‌جای دوستان و آشنایان سبب شد بشکنم. گوشه‌گیر شده بودم و دیگر در جمع‌های فامیلی شرکت نمی‌کردم.

سمانه افزود: در چنین شرایطی دنبال فرصتی می‌گشتم تا ازدواج کنم و دنبال سرنوشتم بروم. به طور اتفاقی با پسری دوست شدم که چهار سال از من کوچک‌تر بود. به خواستگاری‌ام آمد. مادر و پدرش وقتی از شرایطم مطلع شدند، خودشان را کنار کشیدند. البته پدر و مادر من نیز راضی به این ازدواج نبودند و می‌گفتند بهتر است بیشتر در‌باره آینده فکر کنید. اما من و پسر مورد علاقه‌ام سماجت کردیم و حتی در ادامه ارتباطی که داشتیم، باردار شدم و در نتیجه خانواده‌هایمان ناچار شدند با ازدواجمان موافقت کنند.

این زن جوان اضافه کرد: روزهای خوش زندگی مشترک ما پنج ماه بیشتر طول نکشید. شوهرم تحت‌تاثیر حرف‌های خانواده‌اش از من دور شده بود و اگر حرف بچه وسط نبود، همان موقع طلاقم می‌داد. دلم خوش بود که این بچه می‌تواند پیوندمان را مستحکم کند ولی تولد فرزندم نیز نه تنها نتوانست مهر مرا به دل خانواده همسرم بیندازد؛ بلکه بعد از آن دچار افسردگی شدید بعد از زایمان شدم.

وی گفت: سه سال از تلخ‌ترین روزهای عمرم را سپری کردم. سوختم و ساختم و دم نزدم. بی‌مهری‌های شوهرم را دیدم و چشم‌پوشی کردم. اما آن‌قدر توی سرم زدند و از شوهرم کتک خوردم که مثل دیوانه‌ها شده بودم.

زن جوان ادامه داد: همسرم هم شرایط روحی خوبی ندارد. یک بار دست به خودکشی زد و نزدیک بود بمیرد. خانواده‌اش مرا مقصر می‌دانند و چشم دیدنم را ندارند. برای همین ناخواسته از خانه فرار کردم. دیگر به آخر‌خط رسیده‌ام. خسته‌ام و نمی‌خواهم به این زندگی تحقیر‌آمیز ادامه بدهم.

تبلیغات

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق [email protected] تخلف اطلاع دهید.

جستجو های اخبار روز

جدیدترین اخبار

داغ ترین اخبار