X بستن تبلیغات
5. Fixed

یادداشت تاریخی «گیدئون لوی»: آنچه در ۳۰ سال گزارش از اشغال‌گری اسراییل دیده‌ام / بخش اول

شفقنا- «گیدئون لوی» روزنامه‌نگار سرشناس و چپ‌گرای اسراییلی در یادداشتی که به همراه «الکس لواک» در وبسایت روزنامه هاآرتص منتشر کرده است به شرح تجربیات خود و واقعیت اشغال اسراییل طی سالهای پس از ۱۹۶۷ تاکنون پرداخته است.

به گزارش سرویس ترجمه شفقنا، در بخش نخست این یادداشت آمده است:

دو هفته پیش روز شنبه، ۱۰-۲۰ نفر اسراییلی در مراسم گشایش یک نمایشگاه جدید در گالری «بن آمی» در جنوب تل‌آویو حضور یافتند. هنرمندی که آثارش را آنجا برای اولین بار به نمایش گذاشته بودند، روی یک صندلی نشسته بود. او نمی‌تواند بایستد، بدون کمک حتی نمی‌تواند نفس بکشد. در واقع، او نمی‌تواند هیچ کدام از اعضای بدنش را تکان بدهد، مگر صورتش را. او با دهان خود نقاشی می‌کند.

این هنرمند یک دختر ۱۵ ساله است. او در گشایش اولین نمایشگاه آثارش بسیار هیجان‌زده بود؛ درست مثل پدرش، که در این ۱۱ سال گذشته روز و شب مشغول پرستاری از او بوده است. بر حسب تصادفی دل‌خراش، این نمایشگاه درست در یازدهمین سالگرد تراژدی او گشایش یافت. روزی که تقریبا تمام خانواده‌ی او از بین رفتند؛ تنها او، برادر کوچکش و پدرش از موشک هوشمندی که نیروی هوایی «اخلاق‌گرای» اسراییل شلیک کرده بود جان به در بردند. او بر اثر این حادثه دچار معلولیت جدی شد، اسیر ویل‌چر شد، وصل به دستگاه هواساز شد.

«ماریا امان» چهار سالش بود که آن موشک به خودروی خانوادگی‌شان اصابت کرد، خودرویی که صبح همان روز آن را خریده بودند. او روی زانوان مادربزرگش در صندلی عقب ایستاده بود و می‌رقصید، مادرش کنار او نشسته بود، و چند لحظه بعد موشک به خودرو اصابت کرد و بخت او برای یک زندگی عادی را نابود کرد. فرمانده نیروی هوایی خود را از این حادثه که در سال ۲۰۰۶ در نوار غزه رخ داد مبرا دانست. ارتش اسراییل هیچگاه فکر عذرخواهی را هم به سرش راه نداد، هویت خلبان هیچگاه افشا نشد و او هم هیچگاه مسئولیتش را بر عهده نگرفت، و کک اسراییلی‌ها نگزید که یک موشک دیگر اعضای یک خانواده‌ی بیگناه دیگر را سر به نیست رد.

ماریا امان. عکس: Alex Levac

اسراییلی‌ها شلیک آن موشک را که «امان» را آنطور مجروح کرد یک اقدام تروریستی تلقی نمی‌کنند، و خلبانی را که آن موشک را شلیک کرد تروریست نمی‌دانند؛ هرچه نباشد، قصدش که این نبود. هیچگاه قصدشان این نیست. ۵۰ سال است که اسراییل قصدش این نبوده است. اسراییل هیچگاه قصدش این نبود؛ اشغالگری ظاهرا به اسراییل تحمیل شد، بر خلاف میلش. پنجاه سال: همه چیز از سر خیرخواهی بوده است، با نیت‌های خوب، اخلاقی و انسانی، و فقط بی‌رحمی اوضاع – یا بهتر است بگوییم فلسطینی‌ها – ما را به سمت این همه بدی هل داده‌اند.

در این نمایشگاه اثری از امان به چشم می‌خورد که نقاشی سه درخت است، به یادبود سه عضو خانواده‌ی او که زنده ماندند، و یک ماشین سوخته. پرتره‌ی دیگری هم از خود او هست که روی یک ویل‌چر نشسته است، و یک نقاشی از مادرش در بهشت. خانواده‌ی او «به اشتباه» کشته شدند. امان «به اشتباه» فلج شد. اسراییل هیچ وقت قصدش این نبوده است که به یک دختر بیگناه آسیبی برساند. یا به آن پانصد و اندی کودکی که در تابستان سال ۲۰۱۴ در عملیات «صخره‌ی محافظ» در نوار غزه به قتل رساند. یا آن ۲۵۰ زنی که همان تابستان به قتل رساند، که برخی‌شان هنگام فاجعه پیش کودکانشان بودند، گاهی در کنار همه‌ی اعضای خانواده‌شان. مسیر جهنم همیشه با نیت‌های خیر اسراییل هموار شد، یا اینکه دست کم از چشم خودش خیر بود.

در جریان انتفاضه‌ی اول فلسطینیان به سمت نیروهای اسراییلی در غزه سنگ پرتاب می‌کنند. عکس: Alex Levac

روز پس از آن فاجعه به خانه‌ی خانواده‌ی امان در کمپ پناهندگی «تل الهوا» در غزه رفتم. در آن سال‌ها که اسراییل هنوز به روزنامه‌نگاران اسراییلی اجازه‌ی ورود به نوار غزه را می‌داد، از این موارد زیاد بود که به خانه‌‌های خانمان‌سوز شده سر می‌زدم. آن زمان، ماریا در بیمارستان «شفا»ی شهر غزه بین مرگ و زندگی دست و پا می‌زد؛ «حمدی» پدرش نمی‌خواست با ما حرف بزند. لنگ لنگان در حیاط خلوت پر از خاک قدم می‌زد – او هم بر اثر شلیک موشک مجروح شده بود – و با خشم به ما نگاه می‌کرد. پسرعمویش با ما حرف زد.

در تمام سال‌هایی که اشغال‌ را گزارش کرده‌ام، «حمدی» یکی از چند مورد معدودی بود که یادم می‌آید قربانی قصد حرف زدن با ما را نداشت. سی سال فعالیت پای ما را به زندگی صدها قربانی باز کرده است، که معمولا مدتی اندک پس از رویارویی با تراژدی به سراغشان رفتیم، و همواره در خانه‌ها و پنجره‌ی قلبشان را به روی ما گشودند، به روی ما مهمانان ناخوانده‌ی اسراییلی که هیچ‌گاه اسممان هم به گوششان نخورده بود. کار سختی نیست که حدس بزنیم در حالت عکسش چه چیزی رخ می‌داد؛ یعنی یک روزنامه‌نگار فلسطینی روز پس از یک حمله‌ی تروریستی به سراغ قربانی برود. ولی این فقط یکی از تفاوت‌ها است.

جرأت مقایسه

من نوشتن درباره‌ی اشغال را تقریبا بر حسب تصادف آغاز کردم، آن هم پس از سال‌ها بی‌خبری که طی آن، مثل همه‌ی اسراییلی‌ها، شستشوی مغزی شده بودم، و قانع شده بودم که آرمان ما حق است، یقین داشتم که ما داودیم و آنها جالوت، فکر می‌کردم عرب‌ها مثل ما عاشق بچه‌هایشان نیستند (اگر اصلا عشقی در کار باشد)، و اینکه آنها، بر خلاف ما، زاده شده بودند تا بکشند.

«ددی زاکر» که آن موقع یکی از اعضای حزب [چپگرای] «راتز» در کنست بود، به من پیشنهاد داد برویم و چند اصله درخت زیتونی که در باغ یک فلسطینی سالخورده در نزدیکی کرانه‌ی باختری قطع شده بود ببینیم. آمدیم، دیدیم، باختیم. آن روز آغاز تدریجی و برنامه‌ریزی نشده‌ی دقیقا سه دهه گزارش درباره‌ی جنایت‌های اشغال بود. اغلب اسراییلی‌ها دلشان نمی‌خواست درباره‌اش چیزی بشنوند و هنوز هم نمی‌خواهند درباره‌اش چیزی بشنوند. از چشم بسیاری از شهروندان، خود اقدام به گزارش‌گری درباره‌ی این موضوع در رسانه‌ها یک معصیت است.

تعامل با فلسطینیان به عنوان قربانی و جرم دانستن آنچه بر آنها رفته است، خیانت تلقی می‌شود. حتی به صرف اینکه کسی فلسطینیان را همچون آدمیزاد به تصویر بکشد در اسراییل یک کار جنجالی تلقی می‌شود. سال ۱۹۹۸ با پاسخ «ایهود باراک» به این سوال ساده که اگر فلسطینی به دنیا آمده بود چه می‌کرد، چه غوغا و هیاهویی به پا شد (او گفته بود، احتمالا به یکی از سازمان‌های مقاومت می‌پیوست).

چطور کسی می‌تواند حتی مقایسه کند؟ سربازانی را به یاد می‌آورم که در یک ایست بازرسی در شهر «جنین» در کرانه‌ی باختری، وقتی ازشان پرسیدم اگر پدرشان در حال مرگ و سوار بر یک آمبولانس فلسطینی باشد، و سربازان در چادری در آن نزدیکی مشغول بازی تخته نرد باشند و آمبولانس را چند ساعت معطل نگه دارند، خودشان چه کار می‌کردند، با تفنگ‌های مسلحشان من را تهدید کردند. چطور جرات مقایسه به دل خود راه داده بودم؟ چطور جرات کرده بودم پدرانشان را با آن فلسطینی درون آمبولانس مقایسه کنم؟

اما اولین حضورم در مناطق اشغالی تجربه‌ای است که دوست دارم فراموشش کنم. تابستان سال ۱۹۶۷ بود، و پسری ۱۴ ساله به همراه پدر و مادرش رفت تا مناطق آزادشده‌ی وطنش را ببیند، درست چند هفته پس از پایان جنگی که پیش از آن او، مثل همه، یقین داشت کشور در آستانه‌ی ویرانی است. هلوکاست دوم. به ما اینطور گفته بودند، یادمان داده بودند که اینطور فکر کنیم. و بعد، در عرض چند هفته، پایمان به مزار انبیا (غار مخپلا) در هبرون (الخلیل)، دیوار غربی در شهر کهنه‌ی اورشلیم، و قبر راحیل در بیت لحم باز شد (بنا به دلایلی یک مدل مسی از قبر راحیل در یکی از کابینت‌های خانه داشتیم).

فلسطینیان در اورشلیم. عکس: Alex Levac

پر از شور و شعف شده بودم. آن قدر که مردم به چشمم نمی‌آمدند، فقط ملحفه‌های سفید روی بالکون‌ها را می‌دیدم، و اماکنی که می‌گفتند مقدس است. من سرگرم عیش و نوش بزرگ ملی-مذهبی اسراییل بودم، که آن زمان آغاز شد و هیچگاه پایان نگرفت. سردرد بعد از خماری، ۲۰ سال طول کشید تا به سراغم آمد.

اکثریت اسراییلی‌ها نمی‌خواهند هیچ چیز راجع به اشغال بدانند. اندکی از آنها هستند که تصوری از اشغال در ذهنشان وجود دارد. آنها هیچگاه پا به مناطق اشغالی نگذاشته‌اند. ما هیچ نمی‌فهمیم وقتی می‌گوییم «اشغال» منظورمان چیست. ما هیچ نمی‌دانیم اگر زیر رژیم اشغال اسیر بودیم چه رفتاری می‌کردیم. شاید اگر اسراییلی‌ها اطلاعات بیشتری داشتند برخی‌شان بهت‌زده می‌شدند.

تنها اقلیتی از اسراییلی‌ها هستند که به وجود اشغال راضی و خشنود هستند، اما اکثریت اسراییلی‌ها دست کم دلواپس آن هم نیستند. افرادی هستند که هرکار از دستشان بربیاید می‌کنند تا اوضاع همینطور که هست بماند. افرادی هستند که از اکثریت خاموش و بی‌تفاوت محافظت می‌کنند و می‌گذارند که این اکثریت حس خوبی درباره‌ی خودشان داشته باشند؛ فارغ از هرگونه شک و تردید یا عذاب وجدان، مطمئن از اینکه ارتش کشورشان – و خود کشورشان – اخلاقی‌ترین ارتش و کشور در کل جهان است، و غرق در این باور که کل جهان آماده و دست‌به‌کار نابودی اسراییل است. حتی وقتی در حیاط خلوت خودمان، اینقدر نزدیک به خانه‌های خودمان، تاریکی پرسه می‌زند، و زیر چترش، روز و شب آن همه دهشت می‌پراکند؛ ما هنوز بسیار زیباییم، در چشمان خودمان.

چرا که روز یا شبی نمی‌گذرد مگر اینکه در فاصله‌ای اندک از خانه‌های اسراییلی جنایتی رخ می‌دهد. روزی نیست که بی‌‌ جنایت شب شود، و شبی نیست که در آرامش صبح شود. و هنوز چیزی درباره‌ی خود اشغال نگفته‌ایم، که از بیخ و بن جنایت‌آمیز است. طی این سالها اشغال تغییر و تحولاتی را از سر گذرانده است، طاقت‌فرسایی‌اش گاهی کمتر شده است و گاهی بیشتر، اما همیشه اشغال بوده است. و هیچ‌گاه خمی به ابروی اسراییلی‌ها نیاورده است.

اشغال، برای لاپوشانی جنایت‌هایش، به رسانه‌هایی انباشته از پروپاگاندا نیاز داشته است که به ماموریت شرافتمندانه‌اش خیانت کند، به یک نظام آموزشی که برای اهداف خود به کارش گرفته است، یک دم و دستگاه امنیتی دغل‌کار، سیاستمداران بی‌وجدان، و یک جامعه‌ی مدنی که هر را از بر تشخیص نمی‌دهد. باید یک نظام ارزشی جدید و متناسب با اشغال طراحی می‌کرد، که طبق آن، فرهنگ امنیتی‌-مسلکی هر چیزی را مجاز می‌شمارد، توجیه می‌کند، و ماست‌مالی می‌کند، نظامی که منجی‌گرایی‌اش در بین جمعیت سکولار قدر و ارزش می‌یابد، و نیز، روحیه‌ای که فلسطینیان را مستحق قتل می‌داند و همچون سرپوشی برای همه‌ چیز عمل می‌کند، و حس «[خدایا] تو ما را برگزیده‌ای» هم کسی را دلزده نمی‌کند.

به زبانی هم نیاز داشتند که با آن نعل وارونه بزنند، زبان ویژه‌ی اشغال‌گر. طبق این زبان چند پهلو، مثلا، بازداشت بدون محاکمه «حبس حکومتی» نامیده می‌شود و دولت نظامی را با نام «سرپرست مدنی» می‌شناسند. در زبان اشغال‌گر، هر کودکی که یک قیچی در دست داشته باشد «تروریست» است، هر فردی که به بازداشت نیروهای امنیتی درآمده باشد «قاتل» است، و هر آدم درمانده‌ای که تلاش می‌کند به هر قیمتی برای خانواده‌اش نان درآورد در اسراییل «حضور غیرقانونی» دارد. نتیجه‌اش اختراع یک زبان و یک سبک زندگی است که هر فلسطینی را یک چیز مشکوک می‌پندارد.

الخلیل، سال ۲۰۰۸٫ عکس: Alex Levac

بی کمک اینها، که دم و دستگاه امنیتی به وسیله‌ی رسانه‌های سربه‌زیر برایمان فراهم کرده است، واقعیت ممکن است دردسرساز از آب در بیاید. متاسفانه، اسراییل پر است از اینگونه کمک‌ها. ۵۰ سال نخست پر بوده است از پیشرفت سریع در شست‌وشوی مغزی، انکار، سرکوبی، و خودفریبی. از برکت رسانه‌ها، نظام آموزشی، سیاستمداران، فرماندهان و لشگر عظیم تبلیغات‌چیانی که همدست بی‌تفاوتی، جهالت، و چشم‌پوشی شده‌اند؛ اسراییل جامعه‌ای ناباور است، جامعه‌ای که با طرح و برنامه ارتباطش با واقعیت قطع شده است، و شاید در دنیایی که همه تعمدا نمی‌خواهند واقعیت را آنگونه که هست ببینند، نمونه‌ای بی‌مانند باشد.

پایان بخش اول/

منبع: Haaretz / Gideon Levy

ترجمه: شفقنا

تبلیغات

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق roohrooh2000@yahoo.com تخلف اطلاع دهید.

سایت خبری موریکس

جدیدترین اخبار